|
بهانه ایست...
چنگی به دل نمی زند این روزها دلت
|
[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:9 ] [ جعفر لاهوتی آذر ]
[ ]
خود رانده ام،می رانی ام یک بار دیگر
انگار می ریزد سرم ،آوار دیگر سد بود بین چشممان ،طغیان اخمت سر زد میان دستمان ،دیوار دیگر دریا دلی! سهوم مگر بخشودنی نیست!؟ می سنجی ام سرسخت با معیار دیگر هم درد دوری دارم و هم داغ قهرت از دار حسرت می کشی بر دار دیگر پاهای عشقم روی مرداب جنون است بر دوش صبرم می گذاری بار دیگر خاکی شدن ،اوج صعودم بود ! اما راه تو دارد قله ی دشوار دیگر ... گیرم میسـّـر شد کنم دلدادگی باز دلبر که بسیار است کو دلدار دیگر؟ [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:55 ] [ جعفر لاهوتی آذر ]
[ ]
بگــــذار با یــــــاد تــــــــو بی پروا بسوزم با لحن آتشبار غـــــــم همــــــــپا بسوزم موی تو را با شانه ی من نسبتی نیست راهم بده در عـــــــالم معـــــــــــنا بسوزم از جنس آب و آتشم چشمم که ابریست چشمم نزن تــا در دل دریـــــــــــا بسوزم بوی قفس دارد زمــــین وآســــــمان ! آه باید به حــــــال خود نه ، بر دنــیا بسوزم پیراهــن شــــبگردیم هـم نخ نمـــــا شد نوش است خود در حسرتت رسوا بسوزم خـــواب مـرا بر هــم نزن وقــت طلوعـت بگـــذار تــا در صـــحن آن رؤیــا بســـوزم آئیـــــنه ها از من مــــنی دیگر نسـازید تا در تـــــب تنـــهائیم تنــــها بســــــوزم
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 13:15 ] [ جعفر لاهوتی آذر ]
[ ]
باز بغضم شده سد یا تو رقیقی ، نفسم!؟ روبه تلخیست چرا ثانیه های ملسم؟ سیری از سِیر در آبادی چشمت!؟ هرگز نزنی پلک که شوریده سری بوالهوسم چارسویم که نباشی برهوت غم توست میکند زیر وزبر، خار وخس ِ پیش وپسم میشوم هر چه در آئینه ی حسرت تکثیر تنگ تر میشود انگار فضای قفسم شور عشقت شده آویزه ی هر واژه - یقین درد شیرین تو آمیخته با شعر گسم روشنم کن که برای دل من میمانی همدمم نیست مگر سایه ی فریاد رسم [ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 20:35 ] [ جعفر لاهوتی آذر ]
[ ]
دااااد...از درد دل و دوره ی بی درمانی و تقلــّا بــه قــــــــــرار دل و نافـــــــرمــانی مُردم از ظلمت وهم همهمه ی تلخ سکوت شـــــب غمــــــبار مرا کـاش کنی نورانی ماه رؤیایی من پشت کدامین کوه است!؟ باز هــــــم تاول پــا وشــب وسرگــردانی یـــاد آرامــش آغوش تو آشـــــوبگر است ســـاخـته کارِ مرا تاب وتبـــــــی طوفــانی بی تــو پربســـــته وزانو زده، محبوسِ تنم شـــــــده در چشـــــم تو آزادی من زنــدانی دور کـــــن "فاصله"را ازســر ونزدیک بیا بـه دلـــــم مــــانده بگویم که:بگو میمــــــانی یک نفس ، باتوشـــدن کعبه ی آمال دل است نیست در ســـــینه ی من جــــــز نفس پایانی ... آه!آهســـــته بخوان غرقه ی خون خواهد شد دل تو از نــــــمِ احســــاس مـــــنِ بــارانی [ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 13:44 ] [ جعفر لاهوتی آذر ]
[ ]
فرصتی بر توبه ی این لاابالی میدهی!؟
کـِی یقینم را میسـّر می کنی!؟باور بکن مُردم از بس وعده های احتمالی میدهی
آب شد خون شقایق در کویر آرزو حکم بارانی، به ختم خشکسالی میدهی؟
گرچه دور از شأن شهر عشقتم...سهم مرا قدرِ"یادی سبز"،کـِی در آن حوالی میدهی؟
گرچه میدانی نمیدانم چرایی!؟ چیستی!؟ هرچه میپرسم جوابم را سؤالی میدهی
هرچه زُل در برکه ی آرام چشمت میزنم عادتــم بر عالـم آشـــــــفته حالی میدهی
آدمم کردی! بهشتت قسمتِ دیوانه ها در حقیقت طعم یک سیب خیالی میدهی
[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 9:19 ] [ جعفر لاهوتی آذر ]
[ ]
یقین ِ هر سحر مشرق خیال منی نیاز نیمه ی شبرنگ احتمال منی منم وَ دشت شقایق ، تویی ، گریز و قرار به دامِ بند به بندِ غزل ، غزال منی تو مشق ساز دل و عادت دقایق ِ من نوای زمزمه ی روز و ماه و سال منی « کجا » ی فاصله ی عقل و عشق هستی که!؟ جواب کو؟ و « کجا »؟ و که؟ ... هر سؤال منی بهشتِ سعی و صفا، پشت پلک تو پیداست چه عالمیست! طوافت ، که خود دو بال منی ... ملال لالیم اما دلیل همدلی است زبان قافیه ی شعرِ شور و حال منی
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 10:20 ] [ جعفر لاهوتی آذر ]
[ ]
بس که هـر واژه همـاهنگ شـده با قـدمـت شـده آشـفته غزالم ، غزل از رام و رَمـت گره کـور زدن ، مـسلک دسـتان تو نیـست گر چه دشوار شده راه پر از پیچ و خـمت درد تو مرهم و هم مایه ی شـوریدگی است برده در خلـسه ، دلِ زخمِ مرا شـهد غـمت گرچـه با آمـدنت جـای خیـالت خالیــست سینه ام پر شده از دلهره ی « میروم »َ ت تب لبهای تو از قـهر و پشیـمانی توسـت بـرده از هـوش مـرا آشــتیِ دم به دمـت ... شـده آویزه ی هـر لحـظه ای از خاطـره ها هــوس یک بــغل از حـال و هــوای حرمـت
[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 11:1 ] [ جعفر لاهوتی آذر ]
[ ]
زُل میزنم در موزه ی چشــم تو بـی خـواب شایـد که دزدیدم شبـی یک خوشـه مهـتاب دســـتان تـو سر چشـــمه های آسمــانند دل می رهـاند سـاز تو با رقـص مضــراب با لهــجه ی نیــلوفری هم صـحبتم بــاش آخـر ، دلم را تا گلـو بلـعیده مــرداب ماهــــی ســــرخ آرزویم در تقلـّاســـت شایــد نگاهـت ســوی من چرخــید در آب کو !؟ رو به خورشید اجابت روزنی ، کو!؟ قـندیلهـا از التمــاسـم بـسته محــراب ... حـالا کــه تـردیدی بـرای رفـتنت نیـست پا بندِ خود را دسـت کم در خواب در یاب
[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 10:21 ] [ جعفر لاهوتی آذر ]
[ ]
پینه بسته دل از بس ، کرده مشق شیدایی باز ضـعف انشــایی ، اشــتباه امــــــــــلایی این سفر که برگردی ، همدم شقایق شــو مانده روی لــب تلــّی ، حسرت هــم آوایی عاید از به راه تــو ، خیره ماندنم هر شـــب تاول نگاه اســت و انتـــــظار یلـــــــــــدایی با نســیم عشقت باز ، انتشــــار میـخواهم می فشــاردم امـّـــا ، ازدحــــام تنــــــهایی شوق پر زدن با تو ، تا به عــرش دارد ســر آه از خــط وخــال و... رنــج عشـق دنیــایی می کشم به دوش دل ، بس که بار خمیازه خــواب تو شـده حتــّـی ، آرزوی رویـــــایی قصـد در زدن کــردی !؟ دست خالی اما نه با دم مسیــــحایــی ، یا تــب زلیــــخایــی
[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 12:25 ] [ جعفر لاهوتی آذر ]
[ ]
به معشــوقش سرِ هفـتـادو دو دلـــــــداده می داد کنارِ تحفـه اش ، یک شاخه گل " شهزاده" می داد عطـــش ، لب میگــــزید از بُـهت در بازار مســـتی که جای آب ، ســــاقی وار ، سقا باده مـــــی داد چه عشقی! امر به معـــروف ، بینِ خـون و خنـجر که خود می مُـرد و جانی تازه بر ســجاده می داد به " هیــهات " ی تمامش را به پای یار می ریخت و درس عشق و عزت ، سروِ سر افتاده مــی داد ... که با خوناب چشمش ، غسلِ هر آزاده می داد [ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 21:42 ] [ جعفر لاهوتی آذر ]
[ ]
مرگ ، انبساط آنی مرداب دیدن است چیزی شبیه از تو و عشقت بریدن است می رویَد از مسیر عبورت غرور دشت بی شک ، که خوی گام تو شور آفریدن است مصداق آسمانی جزئی، ارادتم بی بال و نیمه جان به هوایت پریدن است می جوشد از نگاه تو رنگین کمان عشق یک جرعه رنگ عاطفه رمز رسیدن است طرح " شکوه خاطره های زلال عشق " پشت شکاف پلک تو دریا کشیدن است ... رخصت بده غریب ، به لبهای آشنا قصد، از ضریح روی تو یک غنچه چیدن است [ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 8:4 ] [ جعفر لاهوتی آذر ]
[ ]
آنشبی که هاله ات والا تر از خورشید بود ظلمت از هفت آسمان کوچید، آخر عید بود
نغمه جوشید از گلوی شهر، با غربال بغض گرمیِ هر کوچه ، رقص دخترِ امید بود
سینه ی دریایی ات ، آبستنِ گلواژه ها از دهانت هر چه میبارید مروارید بود
از هجوم سبزه و از ازدحام اطلسی شب ، شبی که ریشه ی مرداب می خشکید بود
خیره ات بودند شهری، "من" شدم فرهادِ تو از تب لبخند شیرینی که دور از دید بود
غبطه میخورد آسمان با هر طوافت تا سحر آنشبی که هاله ات والا تر از خورشید بود [ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 20:18 ] [ جعفر لاهوتی آذر ]
[ ]
خوشا یاد بروی شانه ی هم بی قراری ها برای لحظه ای دیدار هم، لحظه شماری ها
شبی آغوشهامان را غریبستان ندانستن و هر شب مستی از شهد لبت بعدِ خماری ها
قلم را با نمِ مهتاب و با احساس آغشتن نوشتن روی گلبرگ شقایق ، یادگاری ها ...
زلالِ روزهامان را چه شد؟ ماتم ! ورق برگشت به هم خوردند سنگ و آینه از کج مداری ها
نه از دستت، گله از بخت خواب آلود خود دارم نشد وا یک گره، تکرار شد هی بد بیاری ها
بپاس عشق و اشکی که بپای عشق می ریزم مدارا میکنم با طعنه های تند و خواری ها ... از آغازی دوباره گفتی اما آخر خط ام بپا شاید شود امروز و فردا سوگواری ها [ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 6:25 ] [ جعفر لاهوتی آذر ]
[ ]
مثل "قلم،دفتر" ، غزل هم میکند باور تو را باور بکن دیوان شعری میکنم ، آخر تو را
آئینه بند چشم تو ، خورشیدها زائیده بس پس کوچه های کورِ دل هم کرده اند از بر تو را
میخیزد عطر آسمان از خاک جای پای تو بی شک خدا خود خواسته هم خوی نیلوفر تو را
غرقِ اجابت میشود محراب ،از شور قنوت دست شقایق میکند وقتی که انگشتر تو را
نبض شکفتن میزند در جان خلوتگاهمان آنجا که حتی سنگ میداند بهار آور تو را
وقت حلول سبز تو لب میگزند افلاکیان والاتر از بس ساخته "مانی" نه ، مانی تر تو را
[ دوشنبه هجدهم مهر 1390 ] [ 20:27 ] [ جعفر لاهوتی آذر ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |